X
تبلیغات
زولا


این داستانک تخیلی است .  آنچه مهم است این که ما از این داستانک

چه می آموزیم


می‌توانست فرار کند ، چون چیزی که باید از آن می‌گریخت خودش بود

یک سال و 3 ماه و 2 روز پیش، وقتی هنوز به مدرسه نمی‌رفت کسی

را رنجانده بود ؛ کسی که حالا می‌دانست خیلی عزیز است.

کسی را رنجانده بود که او را در آغوش خودش بزرگ کرده بود و کلی


حق به گردنش داشت و چقدر غمگین شد وقتی فهمید او دیگر هرگز

فرصت عذرخواهی نخواهد داشت. هر وقت می‌رفت سر خاک پدربزرگ

همین‌طور گریه می‌کرد و هیچ‌وقت به مامان نمی‌گفت چرا گریه می‌کند

می‌ترسید همه بفهمند تقصیر او بوده است . آخر، شب قبل از مرگ


پدربزرگ ، مادر او را به دست پدرش سپرده بود و به خاطر این‌که

پدربزرگ نمی‌گذاشت او از خانه بیرون برود و توی کوچه با حمید و اصغر

بازی کند با او دعوا کرده بود و به او گفته بود وقتی مامان نبود من می‌رفتم

توی کوچه بازی می‌کردم. ازت بدم می‌آید. کاش زودی می‌مردی. فرداشب او


مرده بود؛ به همین سادگی. بابابزرگ می‌گفت خدا صدای بچه‌ها را می‌شنود و به

دل آنها نزدیک است. حتما حرف‌های او را شنیده بود و برای این‌که تنبیه شود

بابا بزرگ را برده بود دیشب خوابی دیدش . خواب پدربزرگش را دیده

که توی یک باغ زیبا نشسته و با رفقای قدیمی‌اش حرف می‌زند


خواب دیده بود با خجالت و شرمساری ، در حالی که شاخه گلی به

دست داشت ، به سمت او رفت و گل را به او هدیه کرد و گفت:‌

بابابزرگ مرا ببخش! به خدا منظوری نداشتم . بچه بودم . چرا تو از

غصه بداخلاقی‌های من از پیش ما رفتی؟ چرا خدا به حرف من گوش کرد؟


و بابابزرگ او را در آغوش گرفته بود و پیشانی‌اش را بوسیده بود و گفته بود

«باباجان گریه نکن . تقصیر تو نبود . من عمرم را کرده‌ام . خدا همه ما را

یک روز می‌برد پیش خودش . به حرف کسی هم نیست . تو هم بچه‌ای

مگر می‌شود نبخشمت؟ من بزرگت کردم.» تمام آن شب در خواب لبخند

به لب داشت و فردا برایش روز خوبی بود . .

#####################################

تاریخ : 21 - خرداد‌ماه - 1397 | نویسنده : خسرو فیضی | | 83 نظر