X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی


نخستین سخن چون گشایش کنم . . جهان آفرین را ستایش کنم

 

ایرانی  تو از نژاد پاک آریایی هستی

 

یعقوب لیث صفاری


یعقوب لیث شبی هر چه کرد ؛ خوابش نبرد ، غلامان را گفت : حتما به کسی ظلم شده ؛ او را

بیابید . پس از کمی جست و جو ؛ غلامان باز گشتند و گفتند : سلطان به سلامت باشد   

داد خواهی نیافتیم اما سلطان را دوباره خواب نیامد ؛ پس خود برخواست و با جامه مبدل

 از قصر بیرون شد .  در پشت قصر خود ؛ ناله ای شنید که میگفت خدای من .

یعقوب هم اینک به خوشی در قصر خویش نشسته و در نزدیک قصرش این چنین ستم

می شود سلطان گفت : چه میگویی؟ من یعقوبم و از پی تو آمده ام ؛ بگو ماجرا چیست ؟

 

آن مرد گفت : یکی از خواص تو که نامش را نمیدانم ؛ شبها به خانه من می آید و به زور

  زن من را مورد آزار و اذیت  قرار میدهد !! . سلطان گفت : اکنون کجاست ؟ مرد گفت شاید  

رفته باشد . شاه گفت : هرگاه آمد ، مرا خبر کن ؛ و آن مرد را به نگهبان قصر معرفی کرد 

و گفت : هر زمان این مرد ، مرا خواست ؛ به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم .


شب بعد باز همان متجاوز به خانه 

 آن مرد بینوا رفت ؛ مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت . یعقوب لیث با شمشیر  

  برهنه به راه افتاد ، در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید ، دستور داد تا

چراغها و آتشدانها را خاموش کنند آنگاه ظالم را با شمشیر کشت ! . پس از آن دستور 

داد تا چراغ افروزند و در صورت کشته نگریست  ، پس در دَم سر به سجده نهاد

 

آنگاه صاحب خانه را گفت قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام  !! . صاحبخانه گفت  

 پادشاهی چون تو ؛ چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کردن ؟! . شاه گفت  

هر چه هست بیاور ،  مرد پاره ای نان آورد و از شاه سبب خاموش و روشن کردن

 چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید ، سلطان در پاسخ گفت :


آن شب که ازماجرای تو آگاه شدم

 با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من ؛ کسی جرأت این کار را ندارد مگر یکی

 از فرزندانم  !! پس گفتم چراغ را خاموش کن تا " محبت پدری " مانع اجرای

عدالت نشود ! . چراغ که روشن شد ؛ دیدم بیگانه است ؛ پس سجده شُکر گذاشتم  .

اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن لحظه که از چنین ظلمی در سرزمین خود

آگاه شدم ، با پروردگار خود پیمان بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را

از آن ستمگر بستانم . اکنون از آن ساعت تا به حال چیزی نخورده ام.

 

گر به دولت برسی ؛ مست نگردی ؛ مردی // گر به ذلت برسی ؛ پست نگردی ؛ مردی

اهل عالم همه بازیچه دست هوسند // گر تو بازیچه این دست نگردی ، مردی

 

اگر یعقوب های این  زمانه،چراغ خاموش کنند و در پی عدل و انصاف باشند!

چند تن از بستگان بخاک می افتند ؟؟

حتما مصلحت نیست که چراغی خاموش  شود


دزدان دغل ، بغل بغل میدزدند  //  از گله ی اشتران جمل میدزدند

##############################

 

تاریخ : 13 - خرداد‌ماه - 1397 | نویسنده : خسرو فیضی | | 59 نظر