X
تبلیغات
زولا

لطفاً روز معلم را از تقویم پاک کنید


با همسرم و بچه ها برای خرید به فروشگاه شهروند رفته بودیم . معمولاً کُلی

خرید می کنیم . یک نوع صرفه جویی در وقت است . در فروشگاه و در چند

قدمی ما زن و مردی تقریباً سالخورده سبد خریدشان را پُر کرده بودند . ماکارونی


روغن مایع . پودر لباسشویی و . . و . مرد مسن تا آنجا که می توانست دولا شد

تا از طبقه پائین کیسه های برنج 10 کیلویی را بردارد . تصور کردم برایش سخت

است  . خودم را سریع به آنجا رساندم  . سلام کردم و کیسه برنج را برداشتم . چهار


چشم متعجب ،  نگاهم می کرد . تا مرد بسخن آمد .تشکر کرد و گفت حالا که زحمت

کشیدید یک کیسه دیگر هم  می خواهم . بلافاصله خواسته اش را انجام دادم  . زن

و مرد نگاهی پرسشگرانه با هم و سپس از من تشکر کردند . گفتم مسله ای نیست

تا ماشین همراه شما هستم . و در این حال دسته کالسکه را گرفتم و بطرف صندق


و بالاخره به ماشین رسیدیم  . تمام لوازم خریداری شده را روی صندلی عقب

گذاشتم دو کیسه برنج را پائین صندلی  . زن و مرد تند تند تشکر می کردند . آنگاه

مرد دستش را برای خداحافظی بسویم دراز کرد . دستش را دو دستی گرفتم و بوسه

بارانش کردم . مرد در حالت شگفتی دستش را کشید . آه ه این چه کاری بود  ؟؟


گفتم : شما آقای اسلامی نیستید ؟ مدرسه شهید داوری  . من خسرو فیضی هستم

شاگرد خوب شما . . . برای این که خجالت نکشم سیاستمدارانه یک  . ها . ها بله بله ای

گفت و در حال تفکر . . ناگهان بلند بلند گفت . فیضی فیضی یادم آمدم همه اش

19/ 20 بله شاگرد ممتاز من . . با دست هایش بازوان مرا گرفت  بسر تا پایم


خریدارانه نگاه کرد و بعد گفت . شما خیلی لاغر و ظریف بودید . حالا ماشاالله

سهراب سمنگانید و خنده ملایمی . . گفتم . بله استاد 10 سال ورزش پرورش اندام

را ادامه داده ام . . تا کجا خوندی ؟  گفتم تا ارشد ادبیات . می خواست با لب هایش

سوت بزند که نشد

ادامه دارد

*************************************

تاریخ : 30 - اردیبهشت‌ماه - 1397 | نویسنده : خسرو فیضی | | 48 نظر